یه شعرایی یاد گرفتم که می خوام امروز بزنم، بخونید:
دختری خوابیده در مهتاب
چون گل نیلوفری بر آب
خواب می بیند، خواب می بیند
که بیمارست دلدارش
وین سیه رویا شکیب از چشم بیمارش باز می چیند
می نشیند خسته دل در دامن مهتاب
چون شکسته بادبان زورقی بر آب
می کند اندیشه با خود:
از چه کوشیدم به آزارش؟
وز پشیمانی، سرشکی گرم
می درخشد در نگاه چشم بیدارش
روز دیگر باز چون دلداده می ماند به راه او
روز می تابد ز دیدارش
می گریزد از نگاه او
باز می کوشد به
آزارش
هوشنگ ابتهاج (سایه)
بــرای خاطــر غیرم به صـــد جفا کشتی
ببین برای که ای بی وفـــا کـــرا کشتی
چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس
کـه مرگ کشت مرا یا تو بی وفا کشتی
محتشم کاشانی
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ، غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
مهدی حمیدی
دیگه این دفعه اسم شاعرها رو هم نوشتم که گله ای نباشه.